در بکارت یک سیاهی همسفر شو با درد ،
و تصور کن دیوارهایی را با بلندترین ارتفاع احساست که از چهارطرف
به زنجیر کشیده دنیای بی رمق مردی را که نگاهش زخمی یک عمر
حسرت است .
روحی بی جان که مدتهاست در جسمش گندیده و بوی تعفن میدهد
کالبدی که تقاص سالها آه است و بغض و
نشدن .
در چشمانم خیره نگاه کن درهم شکستن های پی در پی این جنازه را ،
و سقوط پایانیش را به تلخ ترین شکل ممکن همدرد شو با من .
واین راه لعنتی که میبرد مرا با خود .
میروم ، تا بعد ... .. .








